چند تا حرف هست نمیدونم بگم یا نگم. ۱. نشسته بودیم پشت میز رستوران. پیش غذا ماست برامون آورد با یه نوع سبزی شمالی که اسمش رو نمیدونستیم. بابا به پسر خاله گفت خانم تو باید بشناسه. پسرخاله گفت اون نمیشناسه. بابا گفت شرط میبندم میشناسه. خانمش رفته بود دست و روی بچه رو بشوره. وقتی اومد، بابام شرط رو برد! یه بار خانمش داشت غر میزد که همه طلاهای عروسیمو فروختم که ماشین بخریم، حالا نمیذاره من دست به ماشین بزنم. منبع
درباره این سایت